مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )

61

مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )

« دوستى دنيا و بىميلى نسبت به مرگ » آزادند ، خود را نشان داد . با وجود كثرت اجتماع كنندگان به ظاهر شيعه ، تنها سه تن پايدار ماندند . آن سه تن بزرگانى بودند كه آمادگى كامل خود را براى امتثال فرمان مسلم و فدا شدن در اين راه را اعلام داشتند ؛ و سرانجام نيز رفتند و در كربلا به شهادت رسيدند . طبرى داستان را اين گونه ادامه مىدهد : « . . . آنگاه عابس بن ابى شبيب شاكرى برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت : « اما بعد ، من از مردم چيزى به شما نمىگويم و نمىدانم كه در دل آنها چه مىگذرد ! تو را به آنان نمىفربيم ! به خدا سوگند من آن چيزى را بر زبان مىآورم كه خود بدان باور دارم ؛ به خدا سوگند هرگاه مرا فرا بخوانيد ، اجابت مىكنم و با دشمنانتان مىجنگم و آن قدر در راه شما شمشير مىزنم تا خداوند را ديدار كنم و از اين كار مقصودى جز آنچه در نزد خداوند است ندارم ! سپس حبيب بن مظاهر فقعسى برخواست و گفت : خدايت رحمت كند ، آنچه را در دل داشتى در كوتاه سخنى بيان كردى ! آنگاه گفت : به خداى بىهمتا سوگند كه من نيز عقيدهء او را دارم ! پس از آن حنفى نيز مانند همين سخن را بر زبان آورد ! » « 1 » در اين اجتماع نمود ديگرى هم بود كه خود را مخفيانه و شرم‌آگين نشان داد ، هرچند كه بزرگ‌ترين و روشن‌ترين نمود جامعهء كوفه بود . اين نمود همان وجود انبوه جمعيتى بود كه حق را دوست مىداشت ولى حاضر به جانبازى در راه آن نبود ! نمود « سستى » و « ضعف روحى » كه موجب شد شيطان بر همه اين مردم چيره گردد ؛ و پسر و دختر پيامبرشان را بكشند ! حجاج بن على به نقل از محمّد بن بشر همدانى - شاهد عينى و ناقل داستان اين اجتماع - گويد : من به محمّد بن بشر گفتم : آيا تو هم در آن اجتماع چيزى گفتى ؟ گفت : من دوست مىداشتم كه يارانم پيروز شوند ؛ ولى كشته شدن را دوست نمىداشتم ! و نخواستم دروغ بگويم ! » « 2 »

--> ( 1 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 2079 . زندگينامهء شهيد عابس شاكرى در جلد دوم ، ص 382 - 384 ، زندگينامهء شهيد سعيد بن عبد اللّه حنفى در ص 41 و زندگينامهء حبيب بن مظاهر در ص 333 آمده است . ( 2 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 279 .